چهل سرباز

باز خدا پدر معلمهای دوران کودکیم را بیامرزد. سعی میکردند یک مفاهیمی به ما یاد بدهند، یک اسمهایی هم رویشان میگذاشتند. ما هم با ذوق و شوق کودکانه میامدیم خانه، از بابا و مامان هم که میپرسیدم اینها یعنی چی، برق شادی را توی چشمشان میدیدیم. بهمان که توضیح میدادند میشد غرور را توی تک تک کلماتشان حس کرد. همین هم شد که کمکم ما را عاشق آن کلمات کردند. تمام سعیمان این شده بود که جملاتمان را بدون این واژه ها تمام نکنیم.

 

چند سالی است، این موقع ها که میشود، با تمام واژههایم احساس غریبی میکنم. همهاش این احساس را دارم. اما این موقعها مثل این است که زخمم را باز کردهاند و درونش را میکاوند. این موقعها است که میبینم "وطن"، آن چیزی نیست که به من یاد دادند. میبینم "عشق"، هیچ ربطی به آن چیزی که به من گفتهاند ندارد. یادم است یک وقتی عاشق کلمه "مهر" بودم، این روزها اما حالم ازین کلمه به هم میخورد. . دیگر نه از آن حسین که میشناختم خبری است، نه از خدایی که میپرستیدم. این گونه واژهها کم نیستند. روز به روز هم بر تعدادشان افزوده میشود. روز به روز بر غربتشان هم افزوده میشود.

 

صدای عزاداری که میآید، دلم میخواهد بزنم زیر گریه. برای حسین. اما نه آن حسین که قرنها پیش کشتهاند. برای حسینی که همین چندساله نامش را به سلاخی کشیدهاند. برای تمام واژههایم. برای خودم که دیگر واژهای برای بیان منظورم ندارم. برای خودم که نمیدانم اگر روزی فرزندم ازمن این کلمات را بپرسد، به جای آن غرور، با چه شرمی باید جوابش را بدهم. برای فرزندم که دیگر نه معنی حسین را خواهد فهمید، نه معنی وطن، نه عشق، نه خدا، ونه هیچ چیز خوب دیگر را.

 

پ.ن: چهل سرباز را دیدهاید؟ گویا فقط تغییر واژهها کافی نبوده است.

/ 18 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميم ح ميم دال

شايد از اولش تقصير خود ما بود که اين واژه ها را اینقدر باد کرديم يا تقصير آنها بود که برايمان اينقدر بعضی واژه ها را باد کردند که وقتی بادکنکشان ترکید حتی لاشه های بادکنک هم آنقدر دور پرتاب شده بودند که دیگر پیدا نبودند. اما همه اینها به کنار به نظرم هر آدمی یه چیزی واسه خودش توی دل خودش داره که (به قول محسن نامجو حتی حرفی اگر از اعتقاد نزنیم) براشون احترام قائله. اون چیزا چه با واژه بیان بشن و چه نه همیشه هستن و وقتی اگر در موقعیتی بچه آدم از آدم یه چیزی بپرسه آدم راهی نداره جز اینکه در اون صندوق رو باز کنه و سعی کنه به زبون بچه یه چیزی بهش بگه...

Siamak

Jaleb bood. Nakone to ham dari doomad mishi ke negarane bachati? !

دیوانه

به میم ح میم دال : مگر اینکه بشه به همون زبون بچه گفت. چون دیگه به جز بعضی("تاکید"، ببخشید نمیدونم اصلا علامت تاکید داریم یا نه) نگاهها به چیزی نمیشه اعتماد کرد. به سیامک: فعلا که خبری نیست. اینجا از اسم بچه برای رسوندن منظورم استفاده ابزاری کردم : دی

حمید

ندیدم این سریال رو، اما یه دوستی میگفت که همه رو توش لجن مال کردن

میشه آدرس وبلاگ "ماکان" را بذاری برام.

دیوانه

آدرس وبلاگ ماکان تو لیست سمت راست هست. اما اگه پیداش نکردید اینه http://khiaaal.blogspot.com/ بابت تاخیر هم عذر میخوام

Fatemeh

آی گفتی! یه سری از این واژه ها رو انقدر برامون تبلیغش کردن که حالمون ازشون بهم می خوره. بعدشم دینداری بد جوری سطحی شده، قدیما لااقل می شد گفت سصح سواد و فرهنگ مردم پایین بود...

http://www.reza2008.iranblog.com

سلام من وبلاگتو دیدم اگه به ظاهر وبلاگن برسی وبلاگت قشنگ تر میشه به من یک سری بزن نظرتو بگو ناراحت نشو من نظرمو گفتم که تو رو راهنماای کنم قصد بدی نداشتم اگه ناراحت شدی ببخش.