زخم چرکی

بالاخره وقتش میشود. تا ابد که همینطور نمیماند. آخرش از جایی خودش را نشان میدهد. حتی اگر بخواهی خودت را فریب بدهی، حتی اگر روزی صد دفعه هم که عرعر کنی، اگر اندازه همان الاغ هم نفهمی یا نخواهی که بفهمی، باز هم فایده ندارد. به این چیزها ربطی ندارد. زخمی که چرکی شود بالاخره از جایی سرباز میکند. بخواهی یا نخواهی فرقی نمیکند. قانونش این است. باید سر باز کند. آنوقت است که بویش دنیایت را پر میکند. آنوقت است که رنگ رخسارت دردت را فریاد میزند.

 

زخمت که سر باز کند، بوی کثافتش حال هر رهگذری را به هم میزند. زخمت را که نبینند، نه فقط نگاهت نمیکنند که دو سه فحش هم نثارت میکنند. حتی شاید به تفی هم میهمانت کنند. زخمت را هم که ببینند، تازه شروع مصیبت است. دیگر ترحمشان شروع میشود. حتی میتوانی به ته مانده غذایشان امید داشته باشی. نگاهشان هم سرشار از چنان ترحمی میشود که گویی هر یک تیشهای به دست گرفته و به تخریبت همت گماشته است.

 

جدال همیشگی عقل و دل شروع میشود. عقلت میگوید صبر کنی تا که زخمت به مرور بهتر شود. یا حتی با تیغی بشکافی و یا با دارویی به کمکش بشتابی. دلت اما طاقت ندارد. نمیتواند تو را زیر تیغ ببیند. میخواهد که زخمت را فراموش کنی. میخواهد که دردت را فراموش کنی. میخواهد که ...

 

وقتی که حسابی جنگشان بالا گرفت، وقتی که عقلت دشنهاش را با جای جای دلت آشنا کرد، وقتی که دلت به خشکاندن ریشه های عقلت پرداخت، وقتی که دو حریف همدیگر را به ورطه نابودی کشاندند، نوبت غرورت میشود که قدرتش را به نمایش بگذارد. اینجاست که دیگر این جدال معنا ندارد. اینجاست که حرف آخر را کس دیگری میزند. اینجاست که راه حل دیگر نه ترمیم زخم است و نه فراموش کردن آن. حالا باید قطعش کنی. دستور از جایی میرسد که قدرتش را دارد. حالا دیگر نه حرف عقلت است و نه دلت. دیگر جایی هم برای مقاوت نمیگذارد. چنان با صلابت وارد عرصه میشود که هر رقیبی را چون پر کاهی از جلوی خود بر میدارد. حال تو میمانی و یک دل پر از زخم. تو میمانی و عقلی که ریشههایش خشکانده شده. تو میمانی و عضوی که خودت قطع کرده ای. تو میمانی و این سوال که آیا ارزشش را داشت ؟؟؟

/ 5 نظر / 19 بازدید
babak hashemi

no comment

آزاده

43 نفر دانشجوی آزادی خواه و برابری طلبی که به جرم فریاد زدن انسانیت در روزی که متعلق به خودشان است، بازداشت شده و در این بین دانشجویان ساکن تهران به زندان اوین منتقل شدند. حال به سرعت این پرسش در ذهن شکل می گیرد: آنانی که بر طبل دیکتاتوری بودن رضاخان می ‌کوبند چقدر آزادی نصیب جامعه کرده‌اند که پس از 70 سال همان حکایت سرکوب را تکرار می کنند؟ ---------- جهانیان برای حمایت از فرزندان این مملکت به پا خواسته اند. شما برای حمایت از دانشجویان بی گناه در بند چه کرده اید؟ برای کمک به ما تنها کافیست لینک ما را در وبلاگ خود قرار دهید!

بارون

پس بهتره همون اول فرمون رو بدی دست غرور... چاکر رمبوی عزیز خودمون

مهسا

سلام نوشته هات زیباست به خصوص این یکی بارها حسش کردم وقتی دل و عقلم به جون هم افتادن ولی تازگیا به این نتیجه رسیدم که منم طرف دلمو بگیرم چون عقلم راست میگه ولی انقدر حقایقش تلخه که اگه بخورمش حکم خودکشی با زهرو داره پس بهتره برم طرف دلم تا هم بتونم به زندگی کردن ادامه بدم هم پای غرور به این بازی باز نشه سال نو مبارک موفق باشید خوشحال میشم به دل منم سر بزنید

احسان

سلام. جسارته که راجع به کاره شما نظر بدم چون خیلی واسش کوچیکم. اما میخوام بگم اگه من بودم همون اول به حرف دلم گوش می کردم و می گذاشتم تا زخمم همیشه با من باشه تا یادم بمونه کی چرا و کجا بهم صدمه زد. از نظر من خراش میتونه واسه انسان تراش باشه تا به وسیله ی اون زیبا بشه و دوباره از یه تیغه ضربه نخوره. با تشکر.بسیار زیبا بود...