زنجیر

قدمهایم را که برمیداشتم، چنان محکم میکوبیدم که لرزش پل زیر پایم را حس کنم. دوست داشتم لرزش تمام پلها را حس کنم. احساس لذت میکردم. احساس قدرت میکردم. بعد برایم عادت شد. آنقدر محکم راه میرفتم که پلها خراب میشدند. هر چند لذت سابق را نداشت. اما هنوز قدرتم را حس میکردم.

حالا، دیگر وقتی که تمام کرک و پرهایت ریخته، وقتی دیگر نمیخواهی هیچ پلی را خراب کنی. وقتی دیگر نمیخواهی هیچ پلی را بلرزانی، وقتی حتی دوست نداری از روی هیچ پلی رد شوی. چشمت را که باز میکنی، خودت را روبروی پلی میبینی بزرگتر، محکمتر و زیباتر از تمام پلهایی که تا بحال خراب کردهای. وقتی نخواهی برگردی، مجبوری از روی این یکی هم عبور کنی. حالا دیگر به جای لذت از لرزش پل، تمام وجودت میلرزد. حالا دیگر وقتی نمیوانی پل را خراب نکنی، وقتی حتی پاورچین راه رفتنت پل را خراب میکند، دیگر جایی برای احساس قدرت نمیماند. تازه آخرش دردت میآورد. جایی که با دست خودت باید خرابش کنی. جایی که مجبوری آجرهای پشت سرت را برداری تا بقیه پل را بسازی. آن هم برای رسیدن به جایی که حتی نمیدانی کجاست. برای حرکت در مسیری که نمیدانی به کدام سو میرود. شاید فقط برای اینکه باید بروی. شاید فقط برای نیاز به رفتن.

 

پ ن. عین زنجیر میماند. ولی ظاهرا دارد از تمام دانه هایش پاره میشود.

/ 8 نظر / 24 بازدید
babak hashemi

chy begam ke ensaf bashe ?

امین

بشین و نگاه کن فقط! فقط!

siamak

Ghablan bikhial tar boodi

محمدرضا

به بابک: اصلا کجای زندگی منصفانه است ؟؟ به امین: گاهی وقتها نمیشه. نه میتونی بشینی، نه میتونی بری به سیامک: زندگی آدمو عوض میکنه

حسن

هرچی فکر می کنم می بینم نمی تونم هیچی بگم مرشد. این زنجیر تمومی نداره ولی شاید یه موقع هایی مثل حالا احساس کنی که دیگه حلقه هاش به قشنگی سابق نیست چون خیلی چیزا رو ادم دیر می فهمه. این که منصفانه نیست رو کاملا قبول دارم و همیشه میگم.

کشتی نوح

عین زنجیر میماند. ولی ظاهرا دارد از تمام دانه هایش پاره میشود.

حسین(عزیزپور)

پل که چه عرض کنم اینجور که تو داری پیش میری، قلب منم داری می لرزونی! اصن ببینیم، خدا وکیلی خودت تو این نوشته هات انصاف داری؟

محمدرضا

به حسین(عزیز پور): راستش اولیش رو اصلا نمیفهمم. یعنی شک دارم در ضمن نوشته های من فقط یک کپی ناشیانه از چیزهاییه که میبینم. تقصیر از من نیست !!