شکر خدا   

خوب که فکرش را میکنم همیشه مدیون خدا بوده ام . خدایی که همواره موجوداتی را در برابرم قرار داده تا بتوانم آنچنان از ته دل بد و بیراه به خودشان و پدر و مادرشان(اگر داشته باشند!!) بدهم که هیچگاه فرصت کفر گفتن پیدا نکنم.

پ ن ١- یک روز یک نفر علیل و ذلیل داشت نون خشک میزد توی آب میزد و میخورد و  خدا رو شکر میکرد. وقتی بهش میگن که بابا تو با این وضعت دیگه چرا اینهمه شکر میکنی ......

پ ن ۲- شما هم به این جشن دعوتید !!!!

 


د ی و ا ن ه
لینک
پنجشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٧ - محمدرضا مرشدی

   سه شب   

  1. درون کومهای کز سقف پیرش میتراود گاه و بیگه قطرههایی زرد،
  2. زنی با کودکی خوابیده در آرامشی دلخواه.

    دود بر چهره او گاه لبخندی،

    که گوید داستان از باغ رویای خوش آیندی.

    نشسته شوهرش بیدار، میگوید به خود در ساکت پر درد:

    -"گذشت امروز، فردا را چه باید کرد؟"

     

  3. شب است.
  4. شبی بیرحم و روح آسوده، اما با سحر نزدیک.

    نمیگرید دگر در دخمه سقف پیر.

    ولیکن چون شکست استخوانی خشک

    به دندان سگی بیمار و از جان سیر،

    زنی در خواب میگرید.

    نشسته شوهرش بیدار.

    خیالش خسته، چشمش تار.

     

  5. کنار دخمه غمگین،
  6. سگی با استخوانی خشک سرگرم است.

    دو عابر در سکوت کوچه میگویند و میخندند.

    دل و سرشان به می، یا گرمی انگیزی دگر گرم است.


د ی و ا ن ه
لینک
چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - محمدرضا مرشدی

   لطفا در این مکان آشغال نریزید   

از کلیه دوستانی که به واسطه اشتباه پرشین بلاگ، به این وبلاگ راهنمایی میشوند صمیمانه خواهش میکنم به شخصی بودن این مکان احترام گذاشته و از ارسال نظرات بی ربط و یا تبلیغ وبلاگ خودداری کنند.
د ی و ا ن ه
لینک
سه‌شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧ - محمدرضا مرشدی

   بهار   

بهار است دیگر، اجازه نمیخواهد. خودش میآید و خودش میرود. آرام آرام میآید و کار خودش را انجام میدهد. هیچ به این کار ندارد که دیوانهی پاییزی و یا عاشق سینهچاک مرگ و سیاهی. وادارت میکند که حرکتی انجام بدهی. آخر بهار از آن چیزها نیست که برای بودنش باور من و تو را لازم داشته باشد. بهار ورای این چیزهاست. نه به خواسته تو میآید و نه به خواسته تو میرود. بالاخره هم تاثیرش را میگذارد. حتی هیچ راهی هم برایت نمیگذارد که انکارش کنی و از شرش خلاص شوی. گرچه حیف شد، آخر میدانم این یکی را خوب یاد گرفته ای.

بگذریم. فقط خواستم دعوتت کرده باشم تا با من همراه شوی. تا امسال به جای اینکه همراه با ماهیهای قرمز بیچاره، زیرلب به همه چیز بد و بیراه بگوییم، با سبزهها قد بکشیم تا شاید خورشیدمان را در آغوش بگیریم. خواستم دعوتت کنم تا با من از قد کشیدن لذت ببری. بدون اینکه نگران نرسیدن باشی.و یا حتی نگران اینکه نکند عمر بهار کمتر از تو باشد. تا شاید این بار، از دستمان که خسته شدند، به هم گرهمان بزنند و به گوشهای بیفکنند. تا شاید این بار، پاییزمان هم بهاری باشد.

ارغوان! این چه رازیست که هر بار بهار، با عزای دل ما میآید؟؟

پ ن 1: این بار سفید نوشتم!!

پ ن 2: این پرشین بلاگ نمیخواد دست از سر اینجا برداره ؟؟


د ی و ا ن ه
لینک
پنجشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٧ - محمدرضا مرشدی

   خاطرات   

باز هجوم میآورد. به سرش زده باز با وزشی ملایم، از هر تارش بازیچهای بسازد. میخواهد با بوی خوشش مستم کند. میخواهد مستی دهد و عقل بگیرد. میخواهد مستم کند و به رقصم آورد. میخواهد چنان مستم کند تا باز دامانم را با خود ببرد.

روزگار عوض شده است. او هم انگار فهمیده است. تندتر میشود. به دورم حلقه میزند و میچرخد. میچرخد و میچرخد. تندتر و تندتر. باید فهمیده باشد اینها فایدهای ندارد. اما باز هم تندتر میشود. آنقدر تند که بلندم میکند. با تمام توانش سعی میکند. بلند میکند و بر زمین میکوبد. هر بار قسمتی را به غارت میبرد.

بیخود سعی میکند. این بار اصلا بوی خوشی ندارد. این بار خودم چنان مستم که نه عقلی مانده و نه دامانی. این بار فقط برایش میرقصم.

این روزها همه چیز چون باد به دورم میچرخد.


د ی و ا ن ه
لینک
چهارشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٦ - محمدرضا مرشدی

   چهل سرباز   

باز خدا پدر معلمهای دوران کودکیم را بیامرزد. سعی میکردند یک مفاهیمی به ما یاد بدهند، یک اسمهایی هم رویشان میگذاشتند. ما هم با ذوق و شوق کودکانه میامدیم خانه، از بابا و مامان هم که میپرسیدم اینها یعنی چی، برق شادی را توی چشمشان میدیدیم. بهمان که توضیح میدادند میشد غرور را توی تک تک کلماتشان حس کرد. همین هم شد که کمکم ما را عاشق آن کلمات کردند. تمام سعیمان این شده بود که جملاتمان را بدون این واژه ها تمام نکنیم.

 

چند سالی است، این موقع ها که میشود، با تمام واژههایم احساس غریبی میکنم. همهاش این احساس را دارم. اما این موقعها مثل این است که زخمم را باز کردهاند و درونش را میکاوند. این موقعها است که میبینم "وطن"، آن چیزی نیست که به من یاد دادند. میبینم "عشق"، هیچ ربطی به آن چیزی که به من گفتهاند ندارد. یادم است یک وقتی عاشق کلمه "مهر" بودم، این روزها اما حالم ازین کلمه به هم میخورد. . دیگر نه از آن حسین که میشناختم خبری است، نه از خدایی که میپرستیدم. این گونه واژهها کم نیستند. روز به روز هم بر تعدادشان افزوده میشود. روز به روز بر غربتشان هم افزوده میشود.

 

صدای عزاداری که میآید، دلم میخواهد بزنم زیر گریه. برای حسین. اما نه آن حسین که قرنها پیش کشتهاند. برای حسینی که همین چندساله نامش را به سلاخی کشیدهاند. برای تمام واژههایم. برای خودم که دیگر واژهای برای بیان منظورم ندارم. برای خودم که نمیدانم اگر روزی فرزندم ازمن این کلمات را بپرسد، به جای آن غرور، با چه شرمی باید جوابش را بدهم. برای فرزندم که دیگر نه معنی حسین را خواهد فهمید، نه معنی وطن، نه عشق، نه خدا، ونه هیچ چیز خوب دیگر را.

 

پ.ن: چهل سرباز را دیدهاید؟ گویا فقط تغییر واژهها کافی نبوده است.


د ی و ا ن ه
لینک
یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦ - محمدرضا مرشدی

   تقاضا   

در راستای ارائه نسخههای جدید پروژه های موفق کامپیوتری بدینوسیله رسما از پروردگار گرامی تقاضا میکنم تا با الهام از این موضوع ورژن جدید زندگی (life 2) را ارائه دهد. ناگفته پیداست که نسخه مورد نظر حتیالمقدور باید خالی از bug باشد که با توجه به تواناییهای ایشان این موضوع بیشتر مورد توجه است. به علاوه عاجزانه تقاضا میشود که اکیدا از ارائه نسخه بتا خودداری شود.

از طرف یک مهندس تازه به دوران رسیده.


د ی و ا ن ه
لینک
شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦ - محمدرضا مرشدی

   زخم چرکی   

بالاخره وقتش میشود. تا ابد که همینطور نمیماند. آخرش از جایی خودش را نشان میدهد. حتی اگر بخواهی خودت را فریب بدهی، حتی اگر روزی صد دفعه هم که عرعر کنی، اگر اندازه همان الاغ هم نفهمی یا نخواهی که بفهمی، باز هم فایده ندارد. به این چیزها ربطی ندارد. زخمی که چرکی شود بالاخره از جایی سرباز میکند. بخواهی یا نخواهی فرقی نمیکند. قانونش این است. باید سر باز کند. آنوقت است که بویش دنیایت را پر میکند. آنوقت است که رنگ رخسارت دردت را فریاد میزند.

 

زخمت که سر باز کند، بوی کثافتش حال هر رهگذری را به هم میزند. زخمت را که نبینند، نه فقط نگاهت نمیکنند که دو سه فحش هم نثارت میکنند. حتی شاید به تفی هم میهمانت کنند. زخمت را هم که ببینند، تازه شروع مصیبت است. دیگر ترحمشان شروع میشود. حتی میتوانی به ته مانده غذایشان امید داشته باشی. نگاهشان هم سرشار از چنان ترحمی میشود که گویی هر یک تیشهای به دست گرفته و به تخریبت همت گماشته است.

 

جدال همیشگی عقل و دل شروع میشود. عقلت میگوید صبر کنی تا که زخمت به مرور بهتر شود. یا حتی با تیغی بشکافی و یا با دارویی به کمکش بشتابی. دلت اما طاقت ندارد. نمیتواند تو را زیر تیغ ببیند. میخواهد که زخمت را فراموش کنی. میخواهد که دردت را فراموش کنی. میخواهد که ...

 

وقتی که حسابی جنگشان بالا گرفت، وقتی که عقلت دشنهاش را با جای جای دلت آشنا کرد، وقتی که دلت به خشکاندن ریشه های عقلت پرداخت، وقتی که دو حریف همدیگر را به ورطه نابودی کشاندند، نوبت غرورت میشود که قدرتش را به نمایش بگذارد. اینجاست که دیگر این جدال معنا ندارد. اینجاست که حرف آخر را کس دیگری میزند. اینجاست که راه حل دیگر نه ترمیم زخم است و نه فراموش کردن آن. حالا باید قطعش کنی. دستور از جایی میرسد که قدرتش را دارد. حالا دیگر نه حرف عقلت است و نه دلت. دیگر جایی هم برای مقاوت نمیگذارد. چنان با صلابت وارد عرصه میشود که هر رقیبی را چون پر کاهی از جلوی خود بر میدارد. حال تو میمانی و یک دل پر از زخم. تو میمانی و عقلی که ریشههایش خشکانده شده. تو میمانی و عضوی که خودت قطع کرده ای. تو میمانی و این سوال که آیا ارزشش را داشت ؟؟؟


د ی و ا ن ه
لینک
دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦ - محمدرضا مرشدی

   زنجیر   

قدمهایم را که برمیداشتم، چنان محکم میکوبیدم که لرزش پل زیر پایم را حس کنم. دوست داشتم لرزش تمام پلها را حس کنم. احساس لذت میکردم. احساس قدرت میکردم. بعد برایم عادت شد. آنقدر محکم راه میرفتم که پلها خراب میشدند. هر چند لذت سابق را نداشت. اما هنوز قدرتم را حس میکردم.

حالا، دیگر وقتی که تمام کرک و پرهایت ریخته، وقتی دیگر نمیخواهی هیچ پلی را خراب کنی. وقتی دیگر نمیخواهی هیچ پلی را بلرزانی، وقتی حتی دوست نداری از روی هیچ پلی رد شوی. چشمت را که باز میکنی، خودت را روبروی پلی میبینی بزرگتر، محکمتر و زیباتر از تمام پلهایی که تا بحال خراب کردهای. وقتی نخواهی برگردی، مجبوری از روی این یکی هم عبور کنی. حالا دیگر به جای لذت از لرزش پل، تمام وجودت میلرزد. حالا دیگر وقتی نمیوانی پل را خراب نکنی، وقتی حتی پاورچین راه رفتنت پل را خراب میکند، دیگر جایی برای احساس قدرت نمیماند. تازه آخرش دردت میآورد. جایی که با دست خودت باید خرابش کنی. جایی که مجبوری آجرهای پشت سرت را برداری تا بقیه پل را بسازی. آن هم برای رسیدن به جایی که حتی نمیدانی کجاست. برای حرکت در مسیری که نمیدانی به کدام سو میرود. شاید فقط برای اینکه باید بروی. شاید فقط برای نیاز به رفتن.

 

پ ن. عین زنجیر میماند. ولی ظاهرا دارد از تمام دانه هایش پاره میشود.


د ی و ا ن ه
لینک
دوشنبه ۳ دی ،۱۳۸٦ - محمدرضا مرشدی

   رنگ دیگر   

ببین عزیزم، منم تا چند روز پیش مثل تو بودم. اما از وقتی که اینجوری شدم همه چیز برام رنگ دیگهای داره. دنیای غریبیه. دیگه به زمین و زمان فحش نمیدم. تازه فهمیدم دنبال چی میگشتم.

 

تو هم اگر مثل من باشی به جای گلایه از زندگی عاشقش میشوی. اونقدر که حتی یک لحظهاش رو با هیچ چیز عوض نمیکنی.

 

دیگه طلوع و غروب برات مفهوم نداره، همه چیز را با تمام وجودت دوست داری.

 

مثل من که باشی تمام سختیهای زندگی هم برایت لذت بخشه. هر چقدر هم که سخت باشه باز زندگی رو میپرستی.

 

مثل من که باشی حتی با وجود اینکه میدونی هیچ امیدی وجود نداره باز امیدت رو از دست نمیدی!!!

 

مثل من که باشی تازه میفهمی که کدوم کارت درست بوده کدوم کارت غلط.

 

مثل من که باشی ...

 

 

 

بیخود عجله نکن. تو هم اینجوری میشی. فقط قربون دستت به شهرداری هم خبر بده. از وقتی اینجوری شدم اینجا رو بوی گند برداشته.

 

توضیح: همهاش را خودش به من گفت. باور کن. تا همین چند روز پیش هم نفس میکشید!! خودم دیدم.


د ی و ا ن ه
لینک
دوشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٦ - محمدرضا مرشدی